تبليغاتX
من به آمار زمین مشکوکم...بیش از پیش
من به آمار زمین مشکوکم...بیش از پیش

دیشب بــــه سیل اشک ره خـــــواب میـــزدم

نقشـــی بیـــاد روی تــــــو بر آب میـــــــزدم

ابـــــروی یار در نظــــر و خــــرقه سوخـتـه

جـــــامی بیـــــاد گـــوشهء محــراب میـــزدم

هر مــرغ فکــر کــز سـر شاخ سخـن بجست

بازس ز طرهء تـــــو به مضـــــراب میـــزدم

روی نگــــار در نظــرم جلـــــوه مینمـــــــود

وز دور بـــــوسه بـــر رخ مهتــــاب میــزدم

چشم به روی ساقی و گــــوشم بقــــول چنگ

فالی بچشم و گـــوش درین بـــــاب میـــــزدم

نقش خیـــال روی تـــو تـــــا وقت صحبــــدم

بر کـــار گاه دیــــدهء بخــــــواب میــــــــزدم

ساقـــی بصــورت این غـــزلم کاسه میگرفـت

میگفتــــم این ســرود و می نــــــاب میــــزدم

خــــوش بود وقت حافظ و فال مــراد و کـــام

بــــر نــام عمر و دولت احبـــــــاب میــــزدم

 

***

دانلود

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:8 توسط گلیجون68| |

میم مثل ...

میم مثل مادام لا فیگارو

"چون به امیرالمومنین خبر رسید که گروهی از سربازان خلیفه به شهری حمله کرده و خلخال و دستبند از دست و پای زنان یهودی ربوده اند ، حضرت چهره درهم کشید و فریاد زد : اگر مرد مسلمان از غصه ی این جنایت بمیرد رواست ."

حال که زنده ایم ؛

یا مرد نیستیم ؛ یا مسلمان...

                                            مسلمانان مسلمانان ، مسلمانی سفر کرده

                                                                         نمی دانم کجا ، دانم که احساس خطر کرده

                                            همه بیدار باشید ای رفیقان ، نامسلمانی

                                                                       شده گرمی بازار و مسلمانی به در کرده

آرامم .

آرامِ آرام .

درهایی که سالهاست به روی افکارم باز و بسته می شوند ، بویی از تازگی ندارند .

آری ، خبری هم نیست . هیچ خبری . دست کم در اندازه ی این خیانتی که رخ داد ، هیچ خبری نیست . حتی ذهنی هم درگیر نیست.

آنچه پیش روی من است ، قابیست سرشار از سیاهی ، پوچی ، بیهودگی

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، همه جا تاریک می شود. هیچ چیز انگار که اتفاق نیفتاده و هیچ چیزی نبوده است .

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، به راحتی به چادر مادرم توهین می شود . چادری که آن را زیر مشت و لگدهای دشمنان ولایت حفظ کردند .

چادری که بهای سنگینی برایش داده شده .

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، تمام گل های شیفته ، رند دهل دریده می شوند ...

آنوقت که غیرت چشم هایش را می بندد ، من نمی دانم چرا ؟ اما مدتی ست چشم هایش را بسته ، تا ارزشهای من و تو پایمال شود.

آنروزها که سیاهیِ حیا را به سپیدیِ برهنگی ترجیح می دادند ، که متانتِ وفا را به شجاعتِ خیانت ، که لطافتِ هنر را به صراحتش ، که حجبِ آزادگی را به عریانی آزادی ...

زندگی معنای دیگری داشت . هضمش آسانتر بود

اما امروز را نمی دانم .

امروز که عصیانی و عریانی هم پیاله ی یکدیگرند ،

امروز که از انسانیت تنها به اسم آن بسنده می کنند ،

و امروز که دیگر میم ها مثل مادر نمی شوند .

میم مثل ...

میم مثل مادام لا فیگارو .

 

آهای دخترک ، وای بر تو که اینگونه باعث سرافکندگی پدر و مادرت شدی

و

وای بر تو که چه سودها در "جیبشان" کردی و چه دودها در چشممان...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 20:55 توسط گلیجون68| |

یک ثانیه از عمر دراز شب یلدا *** باعث شده تا صبح به یادش بنشینیم
     ده قرن ز عمر پسر فاطمه بگذشت *** یک شب نشد از داغ فراقش بنشینیم...
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:59 توسط گلیجون68| |

          

                حدیث حول قیامت که گفت واعظ شهر

                                       کنایتی ست که از روزگار هجران گفت

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:7 توسط گلیجون68| |

مناسبتی مهمتر از تولد طنین۶۸ تو این چندوقت نبوده که بتونه به نوشتن وادارم کنه

البته الانم چیزی ننوشتم

اما وجودشو پاس میدارم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1:14 توسط گلیجون68| |

درد را از هر طرف نوشتم ، درد بود .

من یقین دارم هم قافیه بودن مرد با درد اتفاقی نیست

و بر آنم که بیرنگی درد ، ضامن شرف و حیثیت مرد است

و چه آزار دهنده و وحشت آور که حیثیت مردی ، با شکستن بغضی زایل و با جوشیدن اشکی بر باد رود.

...

 

* فرهاد نیستم ؛

   اما تیشه ام ، پیشه ی فرهاد را از بر است .

   مجنون نیستم ؛

   اما آتش جنونم ، مجنون سوز است .

 

*گرچه پول لیاقت میاره ؛ اما بی پولی ، بی لیاقتی نیست

*یادم باشه پسرم که به دنیا اومد ، به جای اذون در گوشش ، شاخص های اقتصادی رو بگم

یادم باشه چشماشو که باز کرد و لجن بودن این دنیارو دید بهش بگم که راه برگشتی نیست

یادم باشه بهش بگم که ادب مهمه ، اما پوله که ارزش ادبو مشخص می کنه

بهش بگم که احترام زیباست ، اما جایی که پول تو جیبت باشه

یادم باشه از ارزش عشق براش بگم  .

بگم عشق چنان عظمتی داره که فیلو از پا درمیاره

اما ببین تو صف نونوایی به کارت میاد؟

یادم باشه بهش بگم وقت طلاست . واسه جمع کردن عزت حرومش نکن .

ادب و احترام و عشق و عزت خوبه ، اما اولویت با چیز دیگه ست .

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 22:34 توسط گلیجون68|

             غم نخورید ؛

                      مهدی یه روزی می رسه...

 

* الهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره

* Download

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 14:32 توسط گلیجون68| |

اون آقایی که شبا...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 15:34 توسط گلیجون68|

آری ؛

خداوند زن ها را نه ، مادرها را بیشتر دوست داشت ...

مادرم ، حکایتت ، حکایت درختی است که سایه ی بی منتش را در هیچ برهه ای از این حقیر دریغ نکرده و نخواهد کرد

مادرم ، تو را دوست دارم چون آب روان ...

 

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:59 توسط گلیجون68|


قالب وبلاگ : گليجون68